سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي

197

قواعد السلاطين ( فارسى )

مسافران راه دور و دراز عقبا و مراحل گذارندگان باديهء خونخوار دنيا آمده ، ساحت ربع مسكون ، مسهل صداع گرديده و محدود حدود فلك نيلگون ، منزل و داغ [ وداع ] بساط بسيط گيتى دامگاه فنا گشته ، نه آرامگاه بقا ، [ و مخادع غرور است نه مرابع سرور ، قنطرهء عبور است نه منظرهء قصور ] ، مخاوف فرار گرديده ، نه مواقف قرار ، مكامن بوار شده ، نه اماكن مسار . بيت گنج بقا نيست درين خاكدان * مغز وفا نيست درين استخوان هرچه درين مايدهء خرگهى است * كاسهء آلوده و دستِ تهى است هركه ازو گفت ، زبانش بسوخت * و ان‌كه ازو خورد ، دهانش بدوخت اى عزيز ! گل اين جهان رفيق خار است ، و مستىاش [ ملش ] قرين خمار ، گنجش به رنج پيوسته ، عيشش به طيش [ زيش ] بازبسته ؛ راحتش با زحمت همخانه ، محبتش با محنت در يك كاشانه ، قربتش با كربت آميخته و مسرّتش با مضرّت درآويخته ، نوش لطفش با نيش قهر است ، و اثر ترياقش با ضرر زهر است ؛ وفاقش با نفاق هم وثاق است ، و تلاقش [ بلايش ] را با افتراق اتّفاق ؛ عشرتش بىعسرت [ حسرت ] وجود نگيرد ، و فرحش بىترح وقوع نپذيرد . شعر جهان را هرگلى بر نوك خارى است * خزانى در پى باد فنايى است جهان گر گنج دارد ، مار با اوست * وگر خرما نمايد ، خار با اوست [ 182 ] گر از وى لطف جويى ، قهر يا بى * و گر ترياك خواهى ، زهر يا بى نه سروى در چمن بينم ، نه شمشاد * كه او از ارّهء دهر است آزاد كدام سرو سهى در چمن وجود سر بالا كشيد كه به ارّهء فوات ، سر و شاخش را به خاك هلاك نينداختند ، و كدام نهال تازه و تر در گلشن حيات نشو و نما يافت كه به